X
تبلیغات
رایتل
<کلاغ آسمان />
کلاغ آسمان

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 114537


 

جمعه 29 اسفند‌ماه سال 1382

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

 و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان

برادریست .....

روزی که دیگر درخانه هاشان را نمی بندند ؛

قفل افسانه ای است

و قلب  برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر ، رنج جست و جوی قافیه نبرم ...

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد .

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی  و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم  ...

و من آن روز را انتظار می کشم ؛

حتی روزی که دیگر نباشم .

 

                                                                                 احمد شاملو

تقدیم به : ...................


سه‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1382

سلام .

سلام به تو ، سلام به همه .

این نامه ی خداحافظی رو هر کی طی این دو سال با من کلامی حرف زد می خونه . این دفعه خیلی ساده می نویسم . ساده تر از همیشه ، تا بلکه همین یه دفعه حرف من رو بفهمید . نه ! این دفعه توی قالب شعر حرف نمی زنم ، این دفعه صریح تر از همیشه حرف می زنم ، هر چی باشه دیگه نه از من خبری خواهید داشت و نه ........... هیچ .

من دارم از بین شما ، از کنار تو می رم . از کنار شما هایی که خوتون می دونید چی کسانی هستید . از کنار تویی که خودت می دونی کی هستی . ( و این تو همه اند ... )

دلم نمی خواد فکر کنی ( کنید !!!! ) خیلی راحت دارم این کار رو می کنم . منظورم رفتن و دیگه بر نگشتنه !  منم یه آدمم ، نه یه سنگ ! و نه واقعا یک کلاغ ( که می دونی کلاغ کیه) . نه ! باید با واقعیت رو برو شد . من یه آدمم ... پس دل دارم و در نتیجه بعد از مدتی که شاید به کسی یا به کسانی عادت کرده ام ( و حتی شاید بهشون دل بستم ..... ) برام کار آسونی نیست که برای همیشه ترکش کنم . اما باید باور کنی ( کنید ...! ) که خودت خواستی . و طی این دو سال با هر کی کلامی حرف زدم ، هر چی صریح تر حرف زدم ، پنهان تر ، خاموش تر ، و مبهم تر حرف زد ! هر چه گرم تر بودم ، همیشه سردی لحنش رو حس می کردم . و من واقعا با یه هدف پاک اومدم . ولی هیچ کس نفهمید که هستم .

و هیچ کس برای هیچ چیز هیچ ارزشی قائل نبود ! و هیچ کس هیچ چیز از هرچه می گفتم نمی فهمید .  و حتما همه پیش خودشون می گفتن که ........

و بارها برای هر کس این قسم رو خوردم که یک کلام دروغ بهش نگفتم ! باز هم همون سوگند رو یاد می کنم .

با هر کس حرف زدم ، دچار مشغله های فکری خاصی بود که من خیلی وقتا دچار اون افکار نبودم ! و هر کس تنها و تنها به احساس ، فکر و عقیده ی خودش فکر می کرد ! و هیچ کس فکر نکرد که شاید باید کمی گرم تر بود . و هیچ کس نفهمید که دوست یعنی چه ....  و هیچ کس نفهمید که من از دوست چه منظوری دارم ! 

من دارم میرم عزیز ( عزیزان ) برای همیشه شاید ، و شاید برای یه مدت طولانی . که بهرحال اگر هم روزی برگردم دیگه به این خود الانم بر نمی گردم . و دیگه به این حرف ها و این حس و ....   من میرم تا دیگه برای کسی حرفی نزنم که خارج از منطق ، عقل و نظر اون شخص باشه ....  و من میرم تا بلکه پشیمون بشن اونایی که خیلی چیزا می خواستن بگن و عجیب براشون سخت بود . وشاید هم پشیمون نشن اونایی که همیشه منتظر بقیه می موندن و هیچ نمی گفتن ....  برای حرف زدن ، حرف زیاد هست عزیز دل ...  اما افسوس که دلم اهل شکایت نیست  و البته سکوتم هم از رضایت نیست .

اما من هیچ شکوه ای از هیچ کس ندارم . من میرم تا بلکه خیلی ها که خودشون می دونن حالا بفهمن که من چی می گفتم ! و کسانی که هر چه می گفتم باور نداشتند و کسانی که خیلی چیزایی که شاید حالا بفهمن با ارزش بوده و می گفتم رو از کنارش بی اعتنا می گذشتند .....   و هیچ کس زبانش برای گفتن نچرخید و من به هر کس حق دادم ... و سکوت کردم و همراهی کردم و با اشک هر کس گریستم و در بدترین شرایط با شادی هاشان خندیدم  .  و در حالی که شاید مدت ها بود از ذهنشان رفته بودم ، گاهی هر شب و هر روز در فکرشان بودم  ...  " من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم ......... "

و چه خوب بود که دانه های دلشان پیدا بود .........

به هر حال دلهاشان پر موسیقی باد ........

من بی سیبی خشنودم و به بوییدن گل بابونه ......

و به یک آسمان آبی و به یک باران و به یک شنیدن قار قار کلاغ  ....

من به یک آینه یک بستگی " پاک " قناعت داشتم ...............

کاش می فهمیدند ....  و اگر می فهمیدند شاید کلامی حرف می زدند ......

من رفتم . ای شماهایی که می دانید که هستید ، به فکر یک زندگی شاد تر ، باز تر ، و بلکه صریح تر باشید . دیگر قار قار کلاغ شنیده نخواهد شد ، پس صبح ها محض رضای خدا به آسمان نگاه کن .....! و هر روز در آینه ببین که هستی و به دنبال چه .....

ای شمایی که همه به دنبال احساس بودید ، و همه به دنبال دوستی ، و همه به دنبال یک دلبستگی پاک ....  و شماهایی که همه از یکنواختی رنج می بردید و به دنبال هوای تازه می گشتید ( طبق آنچه خود می گفتید !!!!! ) . من رفتم .  با سری بالا رو به آسمان و صریح تر به دنبال آنچه می خواستید بگردید ......... من که هر چه فریاد زدم ، ای سبدهاتان پر خواب ، سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید هیچ کس نفهمید چه می گویم و لبخندی سرد و گذشتن و گذشتن و گذشتن .... 

من رفتم ، می روم جایز نیست . من رفتم ( و هیچ نگفتم ........! )

 امیدوارم همین یک دفعه فهمیده باشید که چه می گویم .........

" باید امشب بروم .

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ، حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود ،

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد ،

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...........!

 

با آرزوی روزهایی بسیار خوب و شاد و پر از پیروزی ...

و لبهایی پر از لبخند ، و دلهایی پر از آبی ها ، برای شما .

به امید باران .

خدانگهدار ...

19 / 11 / 82


شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1382
چیزی در حال اتفاق افتادن است ...  و نمی فهمند ... و هیچ فرصتی نیست ...........

دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ....

   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 

 

 

 

 

 لینک دوستان

شاخه اجتماعی وبلاگهای کلاغ

شاخه سیاسی وبلاگهای کلاغ

سهراب

صادق هدایت

دکتر علی شریعتی

فروغ فرخزاد

وبلاگ بررسی آثار سهراب

چشمان سیاه

بانوی اردیبهشت

ماه زرد

آلاله