X
تبلیغات
رایتل
<کلاغ آسمان />
کلاغ آسمان

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 114545


 

شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1383
سالروز شهادت معلم شریعتی
     Dr.ali shariati

       

       به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی 
                                                                         

                                www.shariati.com  

               

پنج‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1383

سکوت تمام لحظات را فرا گرفت . رنگ ها در دستانم ناپدید شدند .

کلاغ با شنیدن صدای پاهایم ، پر زد و دور شد

درختان شهر ، بوی خورشید می دهند .  کاش امروز خورشید زودتر غروب کند .

چه کسی این خستگی ناشی از عدم را از من خواهد گرفت ؟ چه کسی در ناکجا آباد با من راه خواهد آمد ؟ در این اطراف کسی نیست ؟ بلند فریاد زدم : آهااااااااااااااااااااااااااااااای من اینجا تنهام      صدایم در باد پیچیده بود . همه ی گیاهان صدایم را شنیده بودند . مثل تمام روزها زندگی در جریان بود . و به یاد می آورم دیشب در خواب چند قدم روی آسمان راه رفتم     انگار خدا دلگیر شده بود ؛ از خواب پریدم .

حتی برای به یاد آوردن خاطرات خسته ام ، حتی برای زمزمه ی موسیقی ذهنم . حتی برای نوشتن !   هیچ کس اینجا نیست . هــــــــــــــــــــــــــــیچ کــــــــــــــــــــــس

و باز تکرار این جمله ی همیشگی در ذهنم : وصل ممکن نیست !

                      همیشه فاصله ای هــــســــت

ک . آسمان

28/3/83


دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1383

یه آدمی بود از جنس مرد ، هیچ وقت گریه نمی کرد ؛ مردم به هم گفتن : به این می گن آدمیزاد ؟؟ خاک بر سر بی احساسش کنن !

یه دفه به اندازه ی تمام عمرش که گریه نکرده بود چند دقیقه نشست گریه کرد . مردم بهش گفتن : مگه مرد گریه می کنه ؟ پاشو پاشو خجالت بکش !

یه آدمی بود هیچ وقت حرف نمی زد . مردم پشت سرش می گفتن : فکر می کنه از دماغ فیل افتاده ، کی میره این همه راهو .

یه دفه به جای تموم عمرش که حرف نزده بود اومد حرف بزنه زلزله شد ، مردم گفتن چه بدکلام !

یه آدمی بود هیچ وقت نمی خوابید مردم می گفتن : این بابا انگار جدی جدی دیووونس !

یه هفته سر شب گرفت خوابید ، گفتن : مـــــــــرغ !

یه آدمی بود می رفت گاهی می نشست توی حیاط خونشون رو ایوون به آسمون نگاه می کرد ، مردم می گفتن : عاشق شده ! دیگه این کارو نکرد رفت نشست توی چهار دیواریه خونه دیگه نیومد بیرون گفتن :

نپوسیدی توی این خونه ؟ یکم احساس توی این وجود صاحب مردت نیست ؟

یه دختری به هر پسری که می رسید سرخ و سفید و در نهایت بنفش می شد و تو صورت هیچ پسری نگاه نمی کرد مردم می گفتن : واه واه واه این تحفه چقدر اٌمٌله !

همون دختر اخلاقش عوض شد . لباس شیک پوشید . آرایش کرد . به خودش رسید . دیگه به هر پسری رسید رنگش عوض نشد . رفت دانشگاه با چند تا پسر حرف زد . تو خیابون با همکلاسیاش دیدنش .

مردم پشت سرش گفتن : عجب ! چه دختر پاکی بود ببین به چه وضعیتی افتاد .............

ادامه دارد ....

by : k . aseman


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 

 

 

 

 

 لینک دوستان

شاخه اجتماعی وبلاگهای کلاغ

شاخه سیاسی وبلاگهای کلاغ

سهراب

صادق هدایت

دکتر علی شریعتی

فروغ فرخزاد

وبلاگ بررسی آثار سهراب

چشمان سیاه

بانوی اردیبهشت

ماه زرد

آلاله