X
تبلیغات
رایتل
<کلاغ آسمان />
کلاغ آسمان

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 114467


 

سه‌شنبه 30 تیر‌ماه سال 1383
 رفت ............!

سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1383
چند خط حرف تکراری ( بخش اول )

عصرهایی زیادی دلگیر ، درخت هایی زیادی بلند ، ابرهایی زیادی پٌرپشت ، روزهایی زیادی عجیب ، داستانهایی زیادی تکراری    تابستان ، پنکه سقفی دکان ها ، بادبزن ها به دست ، عصرها  آب پاشی حیاط ، دلخوشی آجرهای تر !  انگار روح سنگ آرام و ساکت خود را همراه غبار در فضا پخش می کند .

بر روی سبزینه ی همه ی گیاهان ، رنگ خورشید پاشیده و سبز ، سبز تابستانی است !  سبــز تــیره !

امسال ، تابستان  آنقدر پٌرم که لای برگ های یک دفترچه به راحتی گم می شوم . مدتهاست کتاب نخوانده ام .

حروف کشش ندارند ، حـــــــروف ســــربی

خودکار آبی رنگِ نو ، روی خط های مرده ی یک دفترچه ی قدیمی به آرامی راه می رود و حروف ، کلمه ها و جملات متولد می شوند . غرور این برگ از دفترچه آنقدر هست که مرگ کلمات به این زودی از راه نرسد !

و حرف هیچ گاه نمی میرد !  باید اطمینان داشت که اگر کلمه ای روی کاغذ متولد شد ، نخواهد مرد !

بــــگذرم

عصر ها ، چند روزی است در فضای پشت پنجره اتاق که یک تصویر قابل قبول از حیاط است ، حس می کنم یک پر از چادر خدا روی طبیعتِ پیش رو افتاده است . فکر می کردم خدا از گرمای تابستان ، پر چادرش را تکان می دهد تا کمی خنک شود . خدا ، هنوز در ذهن پرسوال و تازه ی کودکی من ، رفت و آمد می کند .

 خدا ، هنوز همان خداست . یک پیرزن ، با یک چادر نقش دار ، موهای سفید بیرون زده از زیر چادر و عجیـــــــب دوست داشتنــــــی ! 

هر وقت کاری می کردم که دعوایم می کردند ، دلم می شکست . خودم را روی تخت زیر پتو پنهان می کردم . پتو را روی سرم می کشیدم و فضا طوری برایم تداعی می شد که زیر چادر خدا گریه می کنم و خدا موهایم را نوازش می کند و دلم آرام می گیرد .     بـــــــگذرم

هوس کرده ام ، چند روزی است ، که چند ساعتی ( تنها ) کنار رود قدم بزنم .

زمان اصلا اجازه نداد و فکر ، بدتر !  فکر زمان را برایم تلف می کند . روی لحظه ها راه می روم ، بدون آنکه به زمان فکر کنم !  این مدت فکر مشغولم کرده است .  شب ها به ندرت خوابم می برد . نیاز ، فکر ، زمان ، هراس ، طعم تلخ یک لحظه خاص ..  سوال های بی جواب ناشی از نپرسیدن .

ادامه دارد . 

از : ک . آسمان

 


پنج‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1383

 

 

شاید بشود با یک نگاه همه چیز را از یاد برد و با یک نگاه همه چیز را فهمید .

در آن نگاه ، آن نگاه خسته واژه هایی شناورند که شاید تا به حال به زبان نیامده باشند . واژه هایی که همیشه باید پنهان شوند . واژه هایی که همیشه باید فراموش شوند .   نه ! شکایتی نیست هنوز می شود یک نفس عمیق کشید و کمی از بغض را به قرض داد به فضا . هنوز می توانی به یک ستاره که نمی دانی متعلق به چشمان کیست زل بزنی و از نور آن چشمانت خسته شود و تا صبح به خواب بروی .   به کدامین صبح با نور آفتاب روی پلک های من خواهی نشست ؟  و امشب هیچ کار نمی توان کرد    نگاه ؟  نفس عمیق ؟

زل زدن به یک ستاره ی بی هویت ؟ فریاد ؟  گریه ؟  نه  !  انگار تسکینی برای این سکوت دردناک نیست .  برای همیشه بودن ، تا همیشه باید صبر کرد

   برای عشق ، همیشه باید عاشق بود . برای

و موسیقی این لحظات در همه ی خاطرات من جای خواهد گرفت و بوی این ساعت ها در مشام یک عمر خواهد ماند .

             زندگی همیشه برای لحظات خاص در جریان است

باید عادت کرد . خورشید هیچ گاه زود تر از غروب ماه طلوع نمی کند .

باید عادت کرد   هرچند که سخت باشد . باید فهمید ، باید فکر کرد و چند دقیقه آرام نشست و به لذت یک روز خوب فکر کرد

باید آزاد بود و فکر را آزاد گذاشت و به رویا مجال داد .

 باید عادت کرد    رود هر روز کم آب تر می شود .

باید به امید ، یک لیوان آب را نوشید . باید به ستاره به عشق چشم دوخت .

باید به نگاه به آرزو فکر کرد . نباید از یک سد مایوس شد . باید از موسیقی درسها آموخت . باید از کلاغ ، اندیشه کرد .

باید از عشق به فاصله رسید . باید از عاشق به خدا رسید .

باید عاشق بود و فاصله را فهمید . باید عاشق بود و طعم تلخ انتظار را چشید .

هــــــــــــیـــــــــچ   نباید  گفـــــت  …….

بایـــــــــــد منتـــــــــظر بـــــــــــــود

 

از : ک . آسمان

11/4/83

 

 

 


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 

 

 

 

 

 لینک دوستان

شاخه اجتماعی وبلاگهای کلاغ

شاخه سیاسی وبلاگهای کلاغ

سهراب

صادق هدایت

دکتر علی شریعتی

فروغ فرخزاد

وبلاگ بررسی آثار سهراب

چشمان سیاه

بانوی اردیبهشت

ماه زرد

آلاله