X
تبلیغات
رایتل
<کلاغ آسمان />
کلاغ آسمان

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 114540


 

دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1383

"نوشته ی زیر را 6 دی روی کاغذ نوشتم . شاید بهتر بود که در وبلاگ نوشته نشود . ولی نوشتم .

شاید کسی باشد که موقعیت آن روزهای من را درک کند . و از این شباهت شاید امیدوارتر شود که تنها نیست یا شاید چندان تنها نیست ."

 

 

دلم می خواهد چند لحظه آرام و بی خیال بمیرم . چرا ؟ نمی دانم . مگر باید بدانم ؟ همه چیز باید دلیل داشته باشد ؟  نه . اصلا دلم می خواهد چند لحظه بی دلیل بمیرم . مگر زنده بودنم دلیل دارد که مردنم داشته باشد ؟ بی دلیل زنده ایم و از یر بلاتکلیفی زندگی می کنیم و انتظار بقیه روزهای زندگی را می کشیم .

خنده دار نیست ؟ گاهی به خودم می گویم که خسته شده ام از زندگی ، که منظورم از زندگی زنده بودن است و به خودم جواب می دهم : مجبوری ؟ بمیر !  حتی چند لحظه ی کوتاه ! و بسیار به این فکر کرده ام که چگونه می شود چند لحظه کوتاه مرد ؟ !  منظورم از مردن لذت ناشی از بی قیدی و بی تکلیفی و آزادی مرگ است نه از بیان رفتن . ولی انگار نمی شود برای چند لحظه ی کوتاه مرد . همان لحظه ای که به این فکر می کنی که به این فکر می کنی که چگونه از همه ی فکرهای جاری ذهن خلاص شوی درگیر یک فکر بسیار بزرگ می شوی . فکر یک تخلیه ی فکری ! مثل اینکه در یک لخظه خاص و دقیقا در همان لحظه بخواهی به خواب بروی . پس تا در تلاش فکر به تخلیه افکاری زمان زیادی را زجر می کشی . چه می گویم ؟

نتیجه این که فقط گاهی قبل از خواب یا در تنهایی مطلق به سکوت ، آرامش ، بی قیدی و رخوت لذت بخش یک مرگ کوتاه دست یافته ام . نمی دانم چگونه می شود این حالت را کاملا توضیخ داد . یک تمرکز کاملا اتفاقی و غیر ارادی روی روح و بخش ساکت ذهن . یک تمرکز کامل روی حرف هایی که درون با بیرون می زند . نمی دانم ...  همه ی صداها معنی دارند و در این لحظات همه ی صداها مفهوم و رنگی و زیبا به نظر می رسند . معمولا دهان را باز نمی کنم چون می ترسم که از این حالت خارج شوم . چه می گویم ؟

نمی شود وصف کرد این مرگ کوتاه و اتفاقی را ...

سبک ، آزاد ، ساکت . انگار لحظه ی با شکوهی که روح دارد پرواز می کند از درون .

و این وضعیت ارادی و در اختیار نیست که از روی نیاز حتی به راحتی به آن دست یافت ؛ ولی خود به خود و گاه گاه ایجاد می شود .

بگذرم . نمی توانم کاری بکنم . فقط می توانم آرزومند باشم . شاید الان موقعی است که شدیدا به آن حالت ناگهانی نیاز دارم . چقدر خسته ام ...  هیچ کس نمی فهمد .

چرا نمی توانند به درون من عادت کنند ؟ چرا به منِ ساکت و دیوانه عادت ندارند ؟ خودم هم خسته ام از خودم. به بهانه ی خر چیز به همه چیز فکر می کنم . هر کس از فکرهایی که این چند روز در ذهن من می گذرد چیزی بداند بی شک گمان می کند دیوانه شده ام . حتی همین برگه که با این خودنویس خسته سیاهش می کنم .  چه کسی می فهمد ؟ یا اگر بفهمد چه می گوید ؟  گفتم : هیچ گاه یک حس هر چند قوی آدم را از تنهایی نجات نمی دهد . حتی عشق هم .  چه می گویم ؟  خودم هم نمی دانم .

انسان طبیعتا تنهاست . وجود انسان ، وجودی تنهاست . مثل خدا . نه به تنهایی خدا . هیچ چیز نمی تواند درد تلخ تنهایی را التیام بخشد . هیچ بهانه ی تازه و شورانگیزی !  مگر به بهانه ی تنهایی مردن ...

نمی دانم چه اتفاقی می افتد . هیچ چیز نمی دانم . همیشه دیر اتفاق می افتد . کاش این بار تا دیر نشده اتفاق بیفتد . چه اتفاقی ؟ نمی دانم . همیشه دیر اتفاق می افتد . وقتی که کار از کار گدشته است .

چقدر خسته ام . کاش می شد چند لحظه ی کوتاه بمیرم . نمی شود . چقدر خسته ام .

 

ک . آسمان

6 دی 83

Dec 26th 2004

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 

 

 

 

 

 لینک دوستان

شاخه اجتماعی وبلاگهای کلاغ

شاخه سیاسی وبلاگهای کلاغ

سهراب

صادق هدایت

دکتر علی شریعتی

فروغ فرخزاد

وبلاگ بررسی آثار سهراب

چشمان سیاه

بانوی اردیبهشت

ماه زرد

آلاله