X
تبلیغات
رایتل
<کلاغ آسمان />
کلاغ آسمان

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 114545


 

جمعه 18 آذر‌ماه سال 1384
ادامه ..

این ها را در ادامه ی نوشته ی قبلی می آورم که دنباله ای است با تاخیر ... :

 

حرف نمی زنم که نگویی : خوش خیالی ...

سکوت نمی کنم که نگویی : حرفی برای گفتن نداری ..

نمی خندم که خیال نکنی دیوانه ام !!

نمی گریم که بگویی: شکست خورده ای !

به دنبال خودم نمی گردم که بگویی: گم شده ای !

پی گرما نمی روم که بگویی : سرد شده ای !

پی ستاره نمی گردم که بگویی : چه آسان دل می بازی ..

 

صدای من آنقدر آشنا نیست که آرام شوی (!؟ )

دست هایم هیچ گرم نیست که یخ وجودت را آب کنی (!؟)

هوا هیـــــــچ سرد نیست ..  ولی من یخ می زنم !

یخ می زنم تا یخ وجودت را نشکنی !

هرگز آشنا نبوده ام که به رنگ دیگر باشی (!؟)

هیچ ندیده ام که طور دیگر ببینی (!؟)

سزاوار نبودنم که احساس بودن کنی (!!!! ؟ )

به آرزوهایم نمی بالـــــم که غرورت را نشکنی !

نمی نویسم که با کینه بخوانی .

از درد نمی گویم که آسوده باشی .به گذشته باز نمی گردم که بگویی : گذشته است ...

می روم که آزاد شوی .

گم می شوم که پیدایم نکنی ..

می میرم که از من یاد نکنی ..

 

ک . آسمان

 


چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1384
..

 

فریاد می زنم ، زمزمه ای نمی شنوی

سکوت می کنم ، دلتنگ صدای منی

 

لحظه ای نمی مانی ، دلواپس راه رفته ای

می مانی و راه نرفته را نمی بینی

 

خورشید را نمی یابی ، گلایه مند آسمانی

ماه را می بینی ، به خواب می روی .

 

 

فریاد می زنم ، زمزمه ای نمی شنوی ..

نگو که ساکتم و تشنه ی شنیدنی

 

نگاه می کنم ، چشم می بندی

نگاه نمی کنم ، شاکی چشمان منی

 

می خندم ، نمی خندی

نگو که دلتنگ خنده های منی

 

خاموشی ، جای دیگر سیر می کنی

نگو که از سکوت لحظه ها می شکنی

 

نگو که همراهی و همسفر راه پیمودنی

نه !  خسته ای و مشتاق آرمیدنی

 

شکوه بهانه می کنی و شاکی قلب منی

نگو که هر چه می گویم هیچ نمی فهمی !

 

ک . آسمان

مهر هشتا د و چهار

 


سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1384
مامان ۵۰ ساله ی من !

 

مادرم ۵۰ ساله شد

 

وسیع ..  به وسعت آسمان !

پر از امید .. حتی اگر از نگرانی و غم بغض کرده باشد !

پناهگاه ..   آغوشش گرم ترین پناهگاه !

صبور .. عجیب صبور !

گنجینه  ... دلش پر از راز ..

مهربان .. سرشار از مهر و عاطفه های پاک‌ !

مادر .. مادرترین مادر !

 

 سی و هفت - هشت ساله بود  می گفتم : نمی خواهم چهل ساله شوی !

چهل ساله شد .  وفتی به پنجاه سالگی اش فکر می کردم دلم برای خودم می سوخت ..

پنجاه ساله شد . گفتم نمی توانم جای تو باشم .. خیلی صبوری .. خیلی محکمی ... خیلی بزرگی !

پنجاه ساله شد .  و اکنون فهمیده ام چه دارم !  و کاش فدرش را بدانیم !

پنجاه ساله شد برایم دلگرمی است .. پنجاه ساله شد و هر روز برایم عزیز تر است ...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 

 

 

 

 

 لینک دوستان

شاخه اجتماعی وبلاگهای کلاغ

شاخه سیاسی وبلاگهای کلاغ

سهراب

صادق هدایت

دکتر علی شریعتی

فروغ فرخزاد

وبلاگ بررسی آثار سهراب

چشمان سیاه

بانوی اردیبهشت

ماه زرد

آلاله