X
تبلیغات
رایتل
<کلاغ آسمان />
کلاغ آسمان

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 114545


 

شنبه 24 دی‌ماه سال 1384
اسپادانا

 

به بهانه ی انتخاب اصفهان ( اسپادانا *) به عنوان پایتخت فرهنگی کشورهای اسلامی

 

 

 

برخیز اسپادانا *!

نور تنت را روشن کرده ...

برخیز ! باران می بارد .

و امروز روز دیگری است ..

زنده رودت دیشب پلک بر هم نگذاشت ؛

و جوشید و جوشید ... آرام !

(زنده رودت هیچ گاه نمی غرد ، طغیان نمی کند ..

خشم و خروش و غرش ندارد ..

می رقصد و می جوشد . انگار که نسیمی بر گندمزار !

و نوای دل انگیزش

سرود زندگی توست ... )

 

 مسجد شاه - نقش جهان

 

برخیز اسپادانا !

برخیز که امروز فرشتگان مبهوت تو اند !

باران تنت را تر کرده

و چنارها به مانند پیام آوران آسمانی آواز بعثت می خوانند ..

تو مبعوث شده ای اسپادانا !

امروز روز دیگری است .

امروز در رگ هایت همه ی رودهای جهان جریان دارند ..

زنده رود به نیل و دجله و سند و کارون فخر می فروشد !

صفه با غرور تمام و در میان ابرها به بلندای دماوند رسیده !

 

و آسمانیان جبرئیل را دیده اند که به سوی تو آمد !

تو مبعوث شده ای !

برخیز !

امروز در کرانه های زنده رود نغمه های حزن انگیز آواز نمی کنند !

امروز همه شور می نوازند .. همه از عشق می خوانند ..

و صدای ساز از پل خواجو به آسمان هفتم می رود

و از روی سی و سه پل اساطیر می گذرند

و سربازان ساسانی بروی پل شهرستان با غرور ایستاده اند !          چارباغ

نقش جهان از پنجره های بهشت پیداست

نقش گنبدها حوریان را مست کرده

در چهلستون چه جشن ها برپاست

مناره ها در آسمان گم شده اند !

و چارباغ هوش از سر می برد !

 

برخیز اسپادانا !

نور تنت را روشن کرده

برخیز !

تو مبعوث شده ای ...

 

* اسپادانا نام شهر اصفهان در دوران هخامنشیان

 

ک . آسمان

21 دی 84

 


سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1384
در جاده های مه آلود و باران زده ی خیال ...

به خیالتان باشد  که این سفری است در میان جاده های مه الود و باران زده ی خیال و گشتی در میان لحظه های اوج گرفتن در رویا و چندی خاطره !!

 

تنش انگار پوشیده از دانه های تگرگ

و من در خنکای تنش

مثل ذره ای آتش

دستانش ، صورتش مثل تگرگ  !

به مانند خنکی دوست داشتنی باران !

تن من اما

کویــــــــر ... 

کویر سوزان !

انگشتانش به لطافت برگ نو !

و گم شدن در میان گیسوانش انگار آب تنی کردن در دریا ..

دریــــایی چه آرام !

ســـفـــر ...

سفری در میان جاده های پر مه و باران زده ی خیال !

رشته ای چه لطیف ..

که مرا به روز تولدم باز می گرداند ..

 

دست هایت کجایند ای وجود لطیف ؟

چشمانت را از که بسته ای ؟

از که رو می گردانی ؟

از کدام سمت پنهان می نگری ؟

از چه می گریی ؟

بیا ...

دستانت را به من بده ،

تا زنجیری بسازیم و به گردن خاطره ها بیاویزیم

چشم بگشای .. که پنجره ای باشد به منزلگاه سپیدی ها و پاکی ها .

نفس هایم را بر گونه هایت حس کن و باز در تن ذوب شو ..

مرا به تنت راه بده ..

مرا به تنت راه بده ؛ ای که لمس تنت یاد آور بهاری است که هیچ گاه بازنگشت !

دستانت را به من بده و مرا در آغوش بگیر .

چشمانت را ببند و غرق شو ..

دستانت را به من بازگردان و چشمانت را ماندگار کن ..

 

ک . آسمان

دی ماه 84

 

 

:::: دوستان و همراهان خوب من از مهر صادقانه تان سپاسگزارم 

در جواب همراهیتان همیشه در قسمت نظرات پاسخی هر چند کوتاه می نویسم که امیدوارم بخوانید ::::

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 

 

 

 

 

 لینک دوستان

شاخه اجتماعی وبلاگهای کلاغ

شاخه سیاسی وبلاگهای کلاغ

سهراب

صادق هدایت

دکتر علی شریعتی

فروغ فرخزاد

وبلاگ بررسی آثار سهراب

چشمان سیاه

بانوی اردیبهشت

ماه زرد

آلاله