X
تبلیغات
رایتل
<کلاغ آسمان />
کلاغ آسمان

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 114540


 

شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1383

در سوسوی کم رنگ چشمانم در تاریکی شب پی تصور خیالی یک جفت چشم کنجکاو می گشتم .

چراغ خدا روشن ، من چه تاریک . همیشه سوال می کرد ذهن که منزلگاه شب کجاست ؟ که نهایت تنهایی یک مسافر در یک جاده ی گم و تاریک چیست ؟ که طراوت باران از کیست ؟ و شقایق چرا رنگ عشقی گم شده ...  ؟؟؟  در نا خود آگاه خودم جواب می گرفتم : و آیا هیچ کس سراغ تنها ترین مسافر در دورترین جاده های دنیا را از ماه گرفت ؟ 

-  شاید که ماه هیچ وقت برای او طلوع نکرده ... !  و هیچ گاه چند قطره باران دل تنهاییش را تازه نکرده ... 

... هیچ نباید گفت ! باید رفت ، پیمود ، طی کرد و هیچ نگفت ! باید دید و هیچ نگفت !

ما تنها ترین موجوداتِ دنیای خالق هستیم . و هر کدام زمانی تنها ترین مسافر خواهیم بود در دورترین و تاریک ترین و گم ترین جاده های دنیا . این سرنوشت آدم است . این سزای سیب سرخ حواست . شاید امروز سالگرد رانده شدن آدم به زمین است . کسی چه می داند ؟

آدم و حوا ... تنهای تنها روی یک کره ی خاکی که تجربه ی تازه ای است برای خالق !

آدم ، آرام روی تکه ای علف لمیده بود و به گذشته می اندیشید . چقدر دلش گرفته بود ...

حوا ، با تمام شور در تمام دشت حضور داشت و به خاطرات آینده فکر می کرد .

شاید آدم چند روزی در تنهایی گریست . به آسمان نگاه کرد ، هیچ ندید . راه افتاد . عجیب تنها شده بود . زیر درخت میانسالی ایستاد . به درخت نگاه کرد . هنوز رنگ تنه ی هیچ درختی تیره نبود !!!

از سکوت درخت دلش گرفت . تردید نکرد ! رفـــــــت ... به آسمان نگاه کرد هیچ ندید .

رفــــت ... لب آبی نشست . در آب نگریست ، عکس خدا را دید ؛ روی برگرداند ، به آسمان نگاه کرد ؛ عکس دنیای خاکی افتاده در آسمان : حوا به سیبی کال زل زده بود !  

آدم تنها گریست و پیر شد .

و امروز من ، نواده ی آدم همیشه به این فکر کرده ام که چقـــدر تنهایم ! و حتی یکبار به این نیاندیشیده ام که چقدر خــــــــــــدا تنهاســـــــــــــت ...

و حتی یک بار به دردل خدا گوش نداده ام و همیشه از کنار صدای گریسنش به آرامی می گذرم .

و همیشه به دروغ با او سخن گفته ام . و هرگاه سیب ممنوعه را چیده ام و سیب را تا چوبه ی آن گاز زده ام به این فکر افتاده ام که چرا خدا در آسمان پیدا نیست !!!

و هرگز در آب به دنبال عکس خدا نبوده ام بلکه همیشه به امید دیدن عکس خود در آب به آن نکاه کرده ام ...

هیچ نباید گفت . ما ، محکوم به رفتنیم انگار ! و همیشه روی عرشه ی سرنوشت ایستاده و به نا کجا آباد ها سفر خواهیم کرد و هیچ گاه از مسافران گم شده در جاده های دور سراغ نخواهیم گرفـت ...!

 

از : کلاغ آسمان                                                      برای : نوادگان آدم


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 

 

 

 

 

 لینک دوستان

شاخه اجتماعی وبلاگهای کلاغ

شاخه سیاسی وبلاگهای کلاغ

سهراب

صادق هدایت

دکتر علی شریعتی

فروغ فرخزاد

وبلاگ بررسی آثار سهراب

چشمان سیاه

بانوی اردیبهشت

ماه زرد

آلاله